خدا
سه شنبه 90 تیر 14 :: 3:30 عصر ::  نویسنده : حسین اخوان

من پاسدارم 

بدست مستند ساز شیعه ایرانی در دسته ثائر، روح الله، پاسدار

من پاسدارم ، عاشق ولایت، فدایی رهبر سبزی لباسم را از سرخی خون شهیدان گرفته ام من عاشق شهادتم ، من یک پاسدارم.

 

من پاسدارم ، پاسدار انقلاب ، پاسدار این مرز و بوم تا انتهای افق ، سربازی برای نهضت جهانی اسلام . 

مرا در غرب با رویی خونین و در جنوب با تنی سوخته می شناسند و در کربلای خودم سرجدا مانند سیدو سالارم چون که من یک پاسدارم.  

من پاسدارم مبشر آیه جاء الحق و زهق الباطل .

 

من پاسدارم به سبزی بهار به گرمی تابستان ، دلم پاییزی است ، غم دنیا را در خود دارد ؛ او منتظر است و دعا می خواند ، من پاسدارم ، غروب را دوست دارم ، عروب جمعه را بیشتر ، آل یاسین را می خوانم و ندبه را می شناسم و عهد را بانتظار ارنی طلعه الرشیده هر بامداد سر می دهم تا شاهراً سیفی را در یابم و بر دعوه داعی لبیک گویم.

 

من پاسدارم جزئی از جندالله ، خادم حزب الله و سالک طریق الی الله.

 

من پاسدارم شیر بیشه ولایت ،به رامی طوفان به وسعت دریا تا آنسوی مرزها.

 

سبزی لباسم از طراوت انتظار با غنچه خون شکوفا می شود و زیبا می شود مثل لاله مثل مولایم حسین علیه السلام . 

من پاسدارم شبیه لاله تنی سبز و سری سرخ با دستان بسته با شهادت شکوفا شدم من پاسدارم و لاله را دوست دارم نه به اندازه شهادت.

فرمانده ام سید است ، نامش علی است، شهرتش خامنه ایی ، از تبار سبز پوشان و از سلاله سرخ پوشان او نیز یک پاسدار است ؛ او عاشق است و ولی من است.فرزند روح الله است و از نسل رسول الله ، جامانده از قافله شهداء ، او جانباز است ، قامتش همچون سرو و دلش همچون دال، سینه اش طوفانی اما مأمن عشف است ، او عاشق است ، عاشق شهادت ، او یک پاسدار است؛ پاسدار انقلاب از شرق تا غرب ، از شمال تا جنوب تا بیکرانه ها او جان من است و من فدایی او من یک پاسدارم. 

من یک پاسدارم ، سبز و استوار مثل سرو ، دلم آسمانی است و سینه ام چون دریا من یک پاسدارم و دیگر هیچ.

 




موضوع مطلب :
سه شنبه 90 تیر 14 :: 3:20 عصر ::  نویسنده : حسین اخوان

من پاسدارم 

بدست مستند ساز شیعه ایرانی در دسته ثائر، روح الله، پاسدار

من پاسدارم ، عاشق ولایت، فدایی رهبر سبزی لباسم را از سرخی خون شهیدان گرفته ام من عاشق شهادتم ، من یک پاسدارم.

 

من پاسدارم ، پاسدار انقلاب ، پاسدار این مرز و بوم تا انتهای افق ، سربازی برای نهضت جهانی اسلام . 

مرا در غرب با رویی خونین و در جنوب با تنی سوخته می شناسند و در کربلای خودم سرجدا مانند سیدو سالارم چون که من یک پاسدارم.  

 

من پاسدارم مبشر آیه جاء الحق و زهق الباطل .

 

من پاسدارم به سبزی بهار به گرمی تابستان ، دلم پاییزی است ، غم دنیا را در خود دارد ؛ او منتظر است و دعا می خواند ، من پاسدارم ، غروب را دوست دارم ، عروب جمعه را بیشتر ، آل یاسین را می خوانم و ندبه را می شناسم و عهد را بانتظار ارنی طلعه الرشیده هر بامداد سر می دهم تا شاهراً سیفی را در یابم و بر دعوه داعی لبیک گویم.

 

من پاسدارم جزئی از جندالله ، خادم حزب الله و سالک طریق الی الله.

 

من پاسدارم شیر بیشه ولایت ،به آرامی طوفان به وسعت دریا تا آنسوی مرزها.

 

سبزی لباسم از طراوت انتظار با غنچه خون شکوفا می شود و زیبا می شود مثل لاله مثل مولایم حسین علیه السلام .

 

من پاسدارم شبیه لاله تنی سبز و سری سرخ با دستان بسته با شهادت شکوفا شدم من پاسدارم و لاله را دوست دارم نه به اندازه شهادت.

 

فرمانده ام سید است ، نامش علی است، شهرتش خامنه ایی ، از تبار سبز پوشان و از سلاله سرخ پوشان او نیز یک پاسدار است ؛ او عاشق است و ولی من است.فرزند روح الله است و از نسل رسول الله ، جامانده از قافله شهداء ، او جانباز است ، قامتش همچون سرو و دلش همچون دال، سینه اش طوفانی اما مأمن عشف است ، او عاشق است ، عاشق شهادت ، او یک پاسدار است؛ پاسدار انقلاب از شرق تا غرب ، از شمال تا جنوب تا بیکرانه ها او جان من است و من فدایی او من یک پاسدارم.

من یک پاسدارم ، سبز و استوار مثل سرو ، دلم آسمانی است و سینه ام چون دریا من یک پاسدارم و دیگر هیچ.




موضوع مطلب :
یکشنبه 90 تیر 12 :: 12:35 عصر ::  نویسنده : حسین اخوان

ترس از خدا

ضمنا به مناسبت اینکه از خوف خدا ذکری به میان آمد این نکته را 
یادآوری کنم : ممکن است این سؤال برای بعضی مطرح شود که ترس از خدا 
یعنی چه ؟ مگر خداوند یک چیز موحش و ترس‏آوری است ؟ خداوند کمال مطلق‏ 
و شایسته‏ترین موضوعی است که انسان به او محبت بورزد و او را دوست‏ 
داشته باشد . پس چرا انسان از خدا بترسد ؟ 
در جواب این سؤال می‏گوئیم مطلب همینطور است . ذات خداوند موجب‏ 
ترس و وحشت نیست ، اما اینکه می‏گویند از خدا باید ترسید یعنی‏

 

از قانون عدل الهی باید ترسید . در دعا وارد است : « یا من لا یرجی الا 
فضله ، و لا یخاف الا عدله » . ای کسی که امیدواری به او امیدواری به فضل‏ 
و احسان او است و ترس از او ترس از عدالت او است. ایضا در دعا است: 
« جللت ان یخاف منک الا العدل ، و ان یرجی منک الا الاحسان و الفضل » 
. یعنی تو منزهی از اینکه از تو ترسی باشد جز از ناحیه عدالتت و از 
اینکه از تو جز امید نیکی و بخشندگی توان داشت . 
عدالت هم به نوبه خود امر موحش و ترس‏آوری نیست . انسان که از 
عدالت می‏ترسد در حقیقت از خودش می‏ترسد که در گذشته خطا کاری کرده و یا 
می‏ترسد که در آینده از حدود خود به حقوق دیگران تجاوز کند . لهذا در 
مسئله خوف و رجاء که مؤمن باید همیشه ، هم امیدوار باشد و هم خائف ، هم‏ 
خوشبین باشد و هم نگران ، مقصود اینست که مؤمن همواره باید نسبت به‏ 
طغیان نفس اماره و تمایلات سرکش خود خائف باشد که زمام را از کف عقل‏ 
و ایمان نگیرد و نسبت به ذات خداوند اعتماد و اطمینان و امیدواری داشته‏ 
باشد که همواره به او مدد خواهد کرد . علی بن الحسین سلام الله علیه در 
دعای معروف ابوحمزه می‏فرماید : « مولای اذا رأیت ذنوبی فزعت ، و اذا 
رایت کرمک طمعت » . یعنی هرگاه به خطاهای خودم متوجه می‏شوم ترس و 
هراس مرا می‏گیرد و چون به کرم وجود تو نظر می‏افکنم امیدواری پیدا می‏کنم‏ 
. این نکته‏ای بود که لازم دانستم ضمنا و استطرادا گفته شود . 

معنا و حقیقت تقوا

از آنچه در اطراف لغت " تقوا " گفته شد تا اندازه‏ای می‏توان معنا و 
حقیقت تقوا را از نظر اسلام دانست ولی لازم است به موارد استعمال این‏ 
کلمه در آثار دینی و اسلامی بیشتر توجه شود تا روشن گردد که تقوا یعنی چه‏ 
. مقدمه‏ای ذکر می‏کنم . 
انسان اگر بخواهد در زندگی اصولی داشته باشد و از آن اصول پیروی کند ، 
خواه آنکه آن اصول از دین و مذهب گرفته شده باشد و یا از منبع دیگری ، 
ناچار باید یک خط مشی معینی داشته باشد ، هرج و مرج بر کارهایش حکمفرما 
نباشد . لازمه خط مشی معین داشتن و اهل مسلک و مرام و عقیده بودن این‏ 
است که به سوی یک هدف و یک جهت ، حرکت کند و از اموری که با هوا و 
هوسهای آنی او موافق است اما با هدف او و اصولی که اتخاذ کرده منافات‏ 
دارد خود را " نگهداری " کند . 
بنابراین تقوا به معنای عام کلمه لازمه زندگی هر فردی است که می‏خواهد 
انسان باشد و تحت فرمان عقل زندگی کند و از اصول معینی پیروی نماید . 
تقوای دینی و الهی یعنی اینکه انسان خود را از آنچه از نظر دین و اصولی‏ 
که دین در زندگی معین کرده ، خطا و گناه و پلیدی و زشتی شناخته شده ، حفظ 
و صیانت کند و مرتکب آنها نشود . چیزی که هست حفظ و صیانت خود از 
گناه که نامش تقوا است و به دو شکل و دو صورت ممکن است صورت بگیرد ، 
و به تعبیر دیگر ما دو نوع تقوا می‏توانیم داشته باشیم : تقوائی که ضعف‏ 
است و تقوائی که قوت است . 
نوع اول اینکه انسان برای اینکه خود را از آلودگیهای معاصی حفظ کند از 
موجبات آنها فرار کند و خود را همیشه از محیط گناه دور نگهدارد ، شبیه‏ 
کسی که برای رعایت حفظ الصحه خود کوشش می‏کند خود را از محیط مرض و 
میکروب و از موجبات انتقال بیماری دور نگهدارد ، سعی می‏کند مثلا به محیط 
مالاریا خیز نزدیک نشود ، با کسانی که به نوعی از بیماریهای واگیردار 
مبتلا هستند معاشرت نکند . 
نوع دوم اینکه در روح خود حالت و قوتی به وجود می‏آورد که به او 
مصونیت روحی و اخلاقی می‏دهد که اگر فرضا در محیطی قرار بگیرد که وسائل و 
موجبات گناه و معصیت فراهم باشد ، آن حالت و ملکه روحی ، او را حفظ 
می‏کند و مانع می‏شود که آلودگی پیدا کند ، مانند کسی که به وسائلی در بدن‏ 
خود مصونیت طبی ایجاد می‏کند که دیگر نتواند میکروب فلان مرض در بدن او 
اثر کند . 
در زمان ما تصوری که عموم مردم از تقوا دارند همان نوع اول است . اگر 
گفته می‏شود فلان کس آدم با تقوائی است یعنی مرد محتاطی است ، انزوا 
اختیار کرده و خود را از موجبات گناه دور نگه می‏دارد . این همان نوع‏ 
تقوا است که گفتیم ضعف است . 
شاید علت پیدایش این تصور اینست که از اول ، تقوا را برای ما " 
پرهیزکاری " و " اجتنابکاری " ترجمه کرده‏اند ، و تدریجا پرهیز از گناه‏ 
به معنای پرهیز از محیط و موجبات گناه تلقی شده و کم کم به اینجا رسیده‏ 
که کلمه تقوا در نظر عامه مردم معنای انزوا و دوری از اجتماع می‏دهد ، در 
محاورات عمومی وقتی که این کلمه به گوش می‏رسد یک حالت انقباض و پا 
پس کشیدن و عقب‏نشینی کردن در نظرها مجسم می‏شود .
قبلا گفتیم که لازمه اینکه انسان حیات عقلی و انسانی داشته باشد اینست‏ 
که تابع اصول معینی باشد ، و لازمه اینکه انسان از اصول معینی پیروی کند 
اینست که از اموری که با هوا و هوس او موافق است ولی با هدف او و 
اصول زندگانی او منافات دارد پرهیز کند . ولی لازمه همه اینها این نیست‏ 
که انسان اجتنابکاری از محیط و اجتماع را پیشه سازد . راه بهتر و عالیتر 
همان طوری که بعدا از آثار دینی شاهد می‏آوریم اینست که انسان در روح خود 
ملکه و حالت و مصونیتی ایجاد کند که آن حالت حافظ و نگهدار او باشد . 
اتفاقا گاهی در ادبیات منظوم یا منثور ما تعلیماتی دیده می‏شود که کم و 
بیش تقوا را به صورت اول که ضعف و عجز است نشان می‏دهد . 
سعدی در گلستان می‏گوید : 
بدیدم عابدی در کوهساری
قناعت کرده از دنیا به غاری
چرا گفتم به شهر اندر نیائی
که باری بند از دل برگشائی
بگفت آنجا پریرویان نغزند
چو گل بسیار شد پیلان بلغزند
این همان نوع از تقوا و حفظ و صیانت نفس است که در عین حال ضعف و 
سستی است . اینکه انسان از محیط لغزنده دوری کند و نلغزد هنری نیست ، 
هنر در اینست که در محیط لغزنده خود را از لغزش حفظ و نگهداری کند . 
یا اینکه بابا طاهر می‏گوید : 
زدست دیده و دل هر دو فریاد
هر آنچه دیده بیند دل کند یاد
بسازم خنجری نیشش زفولاد
زنم بر دیده تا دل گردد آزاد
شک نیست که چشم به هر جا برود دل هم به دنبال چشم می‏رود و 
دست نظر رشته‏کش دل بود . ولی آیا راه چاره اینست که چشم



موضوع مطلب :